نه
-
تاریخ: 1401/3/2 ساعت: 3:45
روز خوبی بود با اینکه حال خوبی نداشتمکتابهای صوتی خوب هستند...اما نه به اندازه کتابهای نوشتاری... ولی برای من که خوندن رمان رو دوست ندارم خوبه که بشنوم...گاهی در حال نقاشی می شنوم. البته اگر نقاشی در مرحله اجرای نهایی باشه و نیاز به فکر نداشته باشه Adblock test (Why?)
سیب زمینی ، قبل تولد
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 23:08
دانشگاه از بیست و چهارم باز شده اما من هفته دیگه میرم سر کلاس.xa0الان که بهش فکر میکنم هیچ ذوق و حوصله ای ندارم.وضع دنیا که بهم میریزه اول از همه خونه ما تکون میخوره.من هیچوقت از وضعیت کشور و نسبت خودم
For F
-
تاریخ: 1398/9/13 ساعت: 6:26
در این جنگ و بیداد ، در این گوشه از زمین که ما گیر افتادیم ، وقتی که هیچ امیدی به رهایی نداریم ... تو با من هستی هنوزمن باز هم شکست خوردم در یک نمایشگاه که سه سال برای انجامش تلاش کرده بودم ... تو اما با منیxa0بعد از دیدن فیلمی که در فیسبوک لینکشو گذاشتم فهمیدم که آمادگی اش رو دارم که ترسهامو کنار ب...
برنامه ۱
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 11:04
کار دقیق و منظم رو از فردا شروع میکنمxa0بین چهار تا هفت کار شماره یک رو انجام میدم .و.کار شماره سه ن.پ.ن باید یک ساعت در روز حتما انجام بشه و بهترین زمان قبل خوابهخواب باید یک تا دو باشهکار شماره دو آ.ک
yfsu0lda434llogrw45dwqaw345gjkllooiuhhbgtr45y
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 10:03
دوست دارم با همه دعوا کنمxa0 نقاشیهام دیگه دخترهای آروم بی تحرک نیستن مردهایی هستن که فریاد میزنن کمک نمی خوام . می خوام برم
سگی
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 10:03
xa0 این پست در جواب پست قبل گذاشته شد(یه چیزیه بین خودم و خودم)
وبلاگ دیدنی نیست
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 10:03
xa0 xa0 دلم می خواد پایان این وبلاگ رو اعلام کنم اما به دو دلیل اینکارو نمی کنم xa0 ۱.همیشه با حذف وبلاگها مخالفت کردم(کار مزخرفی بود اصلا هم به من ربط نداشت که دخالت کنم) و ممکنه دلم بخواد اینجا بنویسم ۲.از توضیح دادن خوشم نمیاد.دوست ندارم کسی فکر کنه که ناراحتم و مجبور بشه کامنت عمومی و خصوصی بذار...
نمل
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 10:03
اوایل که مورچه ها به آشپزخونه حمله کرده بودن خیلی آروم میفرستادمشون بیرون از پنجره یه شیرینی خامه ای هم میدادم دستشون که گرسنه نمونن. متاسفانه از اونجایی که ما ایرانیها محبت سرمون نمیشه کم کم دیدم دارن خودمم میخورن حالا الان روشون اسید میریزم.آتیششون میزنم.توی آب میندازمشون.له میکنمشون.پاره میکنمشون...
آنجا
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 10:03
اگر به اینجا سر میزدید, بعد از این .... http://zardesaken.persianblog.ir/ اینجا هستم
قدم زدن در جاده سرخ
-
تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 4:54
نقاشی تموم شدxa0 تقریبا ده روز طول کشید, خیلی ساده تر از همیشه بود و از نتیجهاش راضیم صورت شخصیت اصلی و بدنش توی همون روز اول در اومدxa0 همونجوری که میخواستمxa0 اذیتم نکرد, حتی رنگها از روی دستم ساده تر پاک شدxa0 فقط بدیش اینه که از چند روز دیگه دوباره کلافه میشم چون وقفه میفته بین نقاشیهامxa0 تا خر...
..
-
تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 4:54
اینکه یک آدم تنظیمات صفحات اجتماعیشو! عوض میکنه تا نفهمی آنلاینه باعث نمیشه که نفهمی اون آنلاینه ;-)
ب..ا..ز..ی
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 16:27
این بازی را دوست داریxa0 پس ادامه میدهیم
کتاب ماه
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 23:34
دیشب کتابی قدیمی دیدم با نوشته هایی عجیب که تصویری بود اما میتونستم بخونمش یک جمله: تو نسخه دیگری از ماه هستی xa0 یادمه رفته بودیم طالقان و من چهارده ساله بودم احتمالا اتاق چوبی زیر شیروانی یک کتابخونه کوچیک داشتxa0 کتابهای هفته رو اونجا پیدا کردم ملکوت رو همونجا خوندم ... توی اون اتاق چوبی تاریک هم...
پیشگویی
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 4:35
خوابهای کوچک بی معنی میبینم و وقتی بیدار میشم دقیقا اونها تکرار میشن مثلا دیروز خواب دیدم دو زن سیاه پوش با هم درگیر شدن و از پله ها پایین افتادن وقتی بیدار شدم فیلم سایه روشن رو دیدم و همون صحنه توی فیلم بود...البته خواب من خارجی بود و اسم زنه اورسولا بود :)) دیشب خواب یک گربه سیاه رو دیدم و امروز ...
مسیح سوار بر وانت آبی
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 2:46
بله همینطور شدxa0 حتی دیشب قبل از خواب نفهمیدم چرا موهامو چیدم و اولین جمله ای که شنیدم به من یادآوری کرد که چرا این کارو کردم, گفت:انگار یک نفر دیگه هستیxa0 من نمی دونم دنیای ذهنی چقدر وحشتناک یا خطرناک xa0میتونه باشه اما کاملا درگیرش شدمxa0 من باز متولد شدم و دارم شکل میگیرمxa0 یک نفر دیگه درجایی ...
پایان فصل
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 17:49
قراره چه اتفاقی بیفته متوقف شدم ساکت شدم هیچ خبری نیست هیچ تصویری نیست این سکوت وحشتناک به من میگه یه خبریه چی چی قراره چه اتفاقی بیفته تصویرهای جدید؟ ادامه قبلیها؟ یا پایان همه چیز؟ مشتاقم و میترسم انگار انتهای یک کوچه متروک خیلی دراز ایستادم و سایه یه نفرو میبینم که داره میپیچه توی کوچه احساس میکن...
ص..ب..ح
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 22:26
پرنده...میخواند
..
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 22:26
باید این وبلاگو فراموش کنم مثل همه مخاطب ترسو هم نمی خوام خسته شدم xa0