خرید بک لینک
نامه اول اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «نامه اول» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. > بابا فردا هومر یک ساله میشهاز نبودنت نفسم میگیرهاگه الان بودی استرس داشتم که فردا تو جی میگی؟ نکنه عصبانی بشی، نکنه بگی این کارا چیه؟ ولی حتما فکر میکردم که غذا رو دوست داشته باشی...که بریم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 8:30

نامه دوم در این گزارش به بررسی کامل «نامه دوم» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. > بابا فردا عبد میشهپارسال شب قبل عید برات نوشتم که ببخش رفت و آمد و سر و صدای ما اذیتت میکنه...نوشتم که دوستت دارم...عصبی بودی بابا و من فکر میکردم اینطوری آروم میشیفرداش عید شده بود و ما سلام کردیم و صبحونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 8:30

نامه سوم در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «نامه سوم» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. > تولدت مبارک باباخوبه که نیستی که غم روی غم هات بیادو حتما میگفتی تولد چیه این وسطشاید هم نمیگفتی رفتنت باور کردم و دیگه منتظرت نیستم اما با همه وجودم باور دارم که میام پیش تودوستت دارم و همیشه برام مهم بودیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 8:30

40 سالگی در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «40 سالگی» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. > چیزی نیست که ازش بترسمتموم شدن ۲۹ سالگی برام خیلی ترسناک بود اما الان نهخیلی مهم نیستدیگه زندگی برام اهمیت ندارهفقط به پسرم فکر میکنم به اینکه باید کنارش باشماینکه میگم زندگی اهمیت نداره یک اعتراف غم انگیزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 8:30

تولدت مبارک بابا

خوبه که نیستی که غم روی غم هات بیاد

و حتما میگفتی تولد چیه این وسط

شاید هم نمیگفتی

رفتنت باور کردم و دیگه منتظرت نیستم اما با همه وجودم باور دارم که میام پیش تو

دوستت دارم و همیشه برام مهم بودی

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 13:40

چیزی نیست که ازش بترسمتموم شدن ۲۹ سالگی برام خیلی ترسناک بود اما الان نهخیلی مهم نیستدیگه زندگی برام اهمیت ندارهفقط به پسرم فکر میکنم به اینکه باید کنارش باشماینکه میگم زندگی اهمیت نداره یک اعتراف غم انگیز از یک ذهن افسرده نیستمنظورم اینه که خودم بعنوان نسترن دیگه برای خودم مطرح نیستممثلا همین الان نگران اینم که صبح نتونم بیدار بشم و هومر اذیت بشهچون هومر فقط مهمه براممن این روزها خیلی کار میکنمهمین الان از پای نقاشی بلند شدمخیلی سخته و من کاملا مستحق گرفتن جایزه یک انسان بیش از حد پر تلاش هستماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: جمعه 7 آذر 1404 ساعت: 13:40

خب دیگه صبح شد

امروز بیش از حد کار کردم 

صد فریم نقاشی کشیدم و اونا رو به انیمیشن تبدیل کردم، به نظرم خیلی خوب شد 

یکشنبه میبرمش دانشگاه

چه خوبه که امروز میمونم خونه 

البته امروز باید کارهای مهدکودک رو تحویل بدیم 

کاش میشد به عالمه بخوابم ، مخصوصا که گلوم درد میکنه 

چرت و پرت نوشتن کافیه نسی ، این مسخره بازی رو جمعش کن 

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 8:09

برای یه آدم ۳۷ ساله خیلی بچگانه و رومانتیکه ولی هر بار با دیدن علامت آرزو خیلی جدی میگم: زنده شدن عموصادق

علامت آرزو به تو زمان میده که آرزو کنی... این عادت بچگیمه...

وقتی زنده شدن عموصادق رو آرزو میکنم عمیقا می دونم برآورده میشه 

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 8:09

امروز عیدی نیما و نیلا رو دادم نیما رو گول زدم اول...جعبه هدیه رو طوری بسته بودم که کادوی اصلی زیرش پنهان بشهمتوجه نشد و از اونجایی که خیلی منتظر کادوی من مونده بود جا خورد وقتی دید توی جعبه هدیه ای که انتظارشو داشت نبود...بعد از چند دقیقه بهش گفتم که جعبه رو کامل پاره کنه و نیما جیغ میزد از شادی کلی داد زد من داشتم از ذوق میمردموقتی بازش کرد گفت من همیشه همینو میخواستمگفت شیرینی من تو رو اندازه همین لگو دوست دارم...نیلا و نیما به من میگن شیرینینیلا هم خوشحال شد وقتی جعبه اش رو باز کرد اما کادوی لادی خوشحالترش کردبه مامانش میگفت هنوز باورم نمیشه این کادو رو گرفتمبچه ها که خوشحال میشن من هزار تا جون به عمرم اضافه میشهنرگس دعوام میکنه...حق داره...من جایزه خریدن و به دل بچه ها راه رفتن رو خیلی کم کردم ولی باز هم کافی نیستسال نو مبارک نیلا و نیمای من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1402 ساعت: 12:18

اصلا آمادگی حرف زدن ندارم

با هبچکس

افتادم.دیروز.آشپزخونه.پیداکردن دارو

کوچولو رو امروز میبرم

باید جداش کنم و خیلی سخته

میترسم خواب آور بهش بدم

همه چیز بدجور بهم ریخته

دلم میخواد کتاب بخونم فقط

عینکمو باید عوض کنم

خواب آلودم خیلی خیلی

اتفاقات خوبی در راهه

اومدم بگم

داستان ما نیست...ما سهمی نداریم...باید آماده باشیم برای بچه ها

همه چیز برای بچه هاست

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: يکشنبه 13 آذر 1401 ساعت: 3:00

دانشجوهاتو دارن میکشنتو رو به اسم هنرمند آستان قدس میشناسنباورم نمیشهباور نمیکنمصبر کردمباورم نشدهیچوقت انقدر ناامید نبودماینجا کنار این آسانسور که هم بالا میره هم پایین ازت میخوام ناامیدمون نکنیبرای همیشه توی تاریکی گم نشیوجود روشنت رو از دست ندیسکوت این بار معنای بدی دارههمیشه کنار بچه ها بودی...الان هم بمونیکبارررررررر نشون بده که نمیترررررررررررررسیییییی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: دوشنبه 2 آبان 1401 ساعت: 19:29

چند روز پیش باز خواب شنیداری دیدم :))همیشه وقتی در خواب موسیقی می شنوم نمی دونم خواننده اش کیه و یا به چه زبونیه... موسیقیهای خوابهام ناشناس هستن اما این بار محسن نامجو بود که می خوند... چه آهنگ کوبنده و قشنگی بود... وقتی می خوند قلبم تند تند تند میزد...بعد کمی هوشیار شدم و متوجه شدم موسیقی ای که شنیدم رو ذهنم ساخته بدون اینکه چشمهامو باز کنم دفتر و مدادمو که کنار تختمه برداشتم و شعرشو نوشتم... بعد که خیالم راحت شد شعرشو دارم گوشیمو برداشتم و صدامو ضبط کردم و خوندمشاین دومین بار بود که محسن نامجو می شنیدم...دفعه اول رو اصلا یادم نیستخوشحالم که این یکی رو نوشتم و نجات دادم و به دنیای خودم آوردم.اما به من بگو چطور ذهن میتونه آهنگ بسازه و صدای خواننده خاصی رو جعل کنه که برای تو آهنگی که تو ساختی رو بخونه؟این آهنگ که در دنیای واقعی وجود نداره و در خواب من ساخته شده...چطور انقدر دقیق بود؟ انقدر زیبا بود و هیجان انگیز؟ موسیقی ساده ای نداشتسه ریتم مختلف داشتالبته من تمام قسمتهاشو نتونستم به یاد بیارم و بنویسماگه موسیقی ای که در زندگیت نشنیدی و کسی نساخته و خونده نشده رو در خواب بشنوی عجیب نیست؟فوق العاده استاین اولین موسیقی ایه که تونستم از خوابهام در بیارم و یادم بمونه... قبلی ها که بیشتر بی کلام بود و من واقعا نمی دونم موسیقی رو چطور از خوابم به بیداریم منتقل کنم...این موسیقی محسن نامجو هم خیلی حس و حال خودشو داشتکاش شما هم می شنیدین اون آهنگو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: جمعه 25 شهريور 1401 ساعت: 8:07

امروز لوترک رو دیدم... یکی دو ساعت پیش...صبح...گفتم چرا لوترک رو فراموش کرده بودم...بعد سرچ کردم بی دلیل... وجود داشت... مدل مو قرمز برای ر هم بودو ک که الان متوجه شدمبه چی اشاره میکرد؟شاید اصلا اینها نباشهشاید هم همه اینهاستلوترک اما اولین نقاشیه که دوستش داشتم چرا فراموشش کرده بودم؟کاش میشد واضح بنویسم که بعدا بخونم عادت توی دفتر نوشتن رو دیگه ندارمهمین که منو اینطور خطاب کرد شوق زیادی به دلم میاره ولی در مورد امضا دیگه مطمئن نیستممیترسم برداشت اشتباه بشه ازش و همه چیز اونوقت مسخره میشهاگز لازم باشه امضا میکنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 16:57

چقدر متفاوتم با دیروزتقریبا هر روز قبل از خوابیدن انگار که چیزی رو کشف کرده باشم هیجان زده میشم و این هیجان رو بعد چند ساعت از دست میدمدیروز اما متفاوت بود...تاثیر و هیجانش هنوز هست...خیالاتی...مالیخولیایی یا هرچیزی که باشم مهم نیستباید عمیقتر و خیال انگیزتر بفهممش... باید داستان این خیال رو بفهممنقاشی کشیدن نتیجه این ماجراست نسی نباید به خاطر نقاشی کشیدن ماجرا بسازی میفهمی چی میگم؟ درست میگی و میفهمم و اصلا فرض کن نقاشی تموم شده و رفته گورشو گم کرده خب؟؟؟ بعد فکر میکنی من میتونم وارد این ماجرا نشم و این خیال هیجان انگیز رو تجربه نکنم؟ میبینی؟ تفاوتی نداره که اول خیال باشه یا اول نقاشی دایره وار به دنبال هممیانلوترک میتونست لذت بصری باقی بمونه...اما ازش داستان خودتو ساختیمی دونی نسی هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که دیگه هرگز نمیتونی با کسی غیر خودت حرفاتو بگیناراحتت میکنه؟آره خیلیچرا؟ چون از اکتشافات بزرگم دچار شعف میشم و کاشفی هستم که بعد از به نتیجه رسیدن کشفشو دفن میکنه. خب معلومه که دلم میخواد به همه نشونش بدمبعد با نقاشی به جون آدما کرم میریزیاز این به بعد آرهیه کسانی هستن که انتظار داری برای شنیدنت وقت بذارن. مخصوصا که تو تمام وقتتو به شنیدن حرف اونا اختصاص دادی و خیلی نزدیکن... در عین حال که تو پر حرف نیستی که تحملت سخت باشه... اما اونا نمیشنوننه گله نکن. ترحم طلبی بسه لطفا نرو توی فضاهای قدیمیت نسییعنیبه تو هم نمیشه گفت؟ خیلی بده این که تو هم نشنویبه من کشفهاتو بگو. درباره آدمها نگو...من از آدمها بیزارم...حرف زدن با دیگران برای تو عمل مهمی نیست...سعی کن فراموشش کنی...تو میترسی هنوز؟خیلی کم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 16:57

امروز شبیه آدمیزاد بودم

برای نیلا کیک درست کردم

کیک خوبی شد

البته که خیلی هم آدمیزادی نبود... ساعت دو شب شروع کردم به کیک درست کردن و تزیین کردنش

گفته نق نقی باشه و چند لایه شکلاتی :))

الان ۸.۲۲ دقیقه است و تازه میخوام بخوابم

احتمالا تا ۳ میخوابم و گیج بیدار میشم

دقت کردی نسی جدیدا فقط درباره خواب داری مینویسی؟

برچسب: نویسنده: ایلیا حسینیان تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 16:57

صفحه بندی