انار دلمه ای

متن مرتبط با « نعمت الله» در سایت انار دلمه ای نوشته شده است

نامه سوم

  • نیلوبلاگ

    تولدت مبارک باباخوبه که نیستی که غم روی غم هات بیادو حتما میگفتی تولد چیه این وسطشاید هم نمیگفتی رفتنت باور کردم و دیگه منتظرت نیستم اما با همه وجودم باور دارم که میام پیش تودوستت دارم و همیشه برام مهم بودی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 40 سالگی

  • نیلوبلاگ

    چیزی نیست که ازش بترسمتموم شدن ۲۹ سالگی برام خیلی ترسناک بود اما الان نهخیلی مهم نیستدیگه زندگی برام اهمیت ندارهفقط به پسرم فکر میکنم به اینکه باید کنارش باشماینکه میگم زندگی اهمیت نداره یک اعتراف غم انگیز از یک ذهن افسرده نیستمنظورم اینه که خودم بعنوان نسترن دیگه برای خودم مطرح نیستممثلا همین الان نگران اینم که صبح نتونم بیدار بشم و هومر اذیت بشهچون هومر فقط مهمه براممن این روزها خیلی کار میکنمهمین الان از پای نقاشی بلند شدمخیلی سخته و من کاملا مستحق گرفتن جایزه یک انسان بیش از حد پر تلاش هستما...

    ادامه مطلب
  • نیلوبلاگ

    خب دیگه صبح شدامروز بیش از حد کار کردم صد فریم نقاشی کشیدم و اونا رو به انیمیشن تبدیل کردم، به نظرم خیلی خوب شد یکشنبه میبرمش دانشگاهچه خوبه که امروز میمونم خونه البته امروز باید کارهای مهدکودک رو تحویل بدیم کاش میشد به عالمه بخوابم ، مخصوصا که گلوم درد میکنه چرت و پرت نوشتن کافیه نسی ، این مسخره بازی رو جمعش کن  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چهارده

  • نیلوبلاگ

    برای یه آدم ۳۷ ساله خیلی بچگانه و رومانتیکه ولی هر بار با دیدن علامت آرزو خیلی جدی میگم: زنده شدن عموصادقعلامت آرزو به تو زمان میده که آرزو کنی... این عادت بچگیمه...وقتی زنده شدن عموصادق رو آرزو میکنم عمیقا می دونم برآورده میشه  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بیست و هشت

  • نیلوبلاگ

    امروز عیدی نیما و نیلا رو دادم نیما رو گول زدم اول...جعبه هدیه رو طوری بسته بودم که کادوی اصلی زیرش پنهان بشهمتوجه نشد و از اونجایی که خیلی منتظر کادوی من مونده بود جا خورد وقتی دید توی جعبه هدیه ای که انتظارشو داشت نبود...بعد از چند دقیقه بهش گفتم که جعبه رو کامل پاره کنه و نیما جیغ میزد از شادی کلی داد زد من داشتم از ذوق میمردموقتی بازش کرد گفت من همیشه همینو میخواستمگفت شیرینی من تو رو اندازه همین لگو دوست دارم...نیلا و نیما به من میگن شیرینینیلا هم خوشحال شد وقتی جعبه اش رو باز کرد اما کادوی...

    ادامه مطلب
  • بیست و هفت

  • نیلوبلاگ

    اصلا آمادگی حرف زدن ندارمبا هبچکسافتادم.دیروز.آشپزخونه.پیداکردن داروکوچولو رو امروز میبرمباید جداش کنم و خیلی سختهمیترسم خواب آور بهش بدمهمه چیز بدجور بهم ریختهدلم میخواد کتاب بخونم فقطعینکمو باید عوض کنمخواب آلودم خیلی خیلیاتفاقات خوبی در راههاومدم بگمداستان ما نیست...ما سهمی نداریم...باید آماده باشیم برای بچه هاهمه چیز برای بچه هاست بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بیست و شش

  • نیلوبلاگ

    دانشجوهاتو دارن میکشنتو رو به اسم هنرمند آستان قدس میشناسنباورم نمیشهباور نمیکنمصبر کردمباورم نشدهیچوقت انقدر ناامید نبودماینجا کنار این آسانسور که هم بالا میره هم پایین ازت میخوام ناامیدمون نکنیبرای همیشه توی تاریکی گم نشیوجود روشنت رو از دست ندیسکوت این بار معنای بدی دارههمیشه کنار بچه ها بودی...الان هم بمونیکبارررررررر نشون بده که نمیترررررررررررررسیییییی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بیست و یک

  • نیلوبلاگ

    چند روز پیش باز خواب شنیداری دیدم :))همیشه وقتی در خواب موسیقی می شنوم نمی دونم خواننده اش کیه و یا به چه زبونیه... موسیقیهای خوابهام ناشناس هستن اما این بار محسن نامجو بود که می خوند... چه آهنگ کوبنده و قشنگی بود... وقتی می خوند قلبم تند تند تند میزد...بعد کمی هوشیار شدم و متوجه شدم موسیقی ای که شنیدم رو ذهنم ساخته بدون اینکه چشمهامو باز کنم دفتر و مدادمو که کنار تختمه برداشتم و شعرشو نوشتم... بعد که خیالم راحت شد شعرشو دارم گوشیمو برداشتم و صدامو ضبط کردم و خوندمشاین دومین بار بود که محسن نامج...

    ادامه مطلب
  • هفده

  • نیلوبلاگ

    امروز لوترک رو دیدم... یکی دو ساعت پیش...صبح...گفتم چرا لوترک رو فراموش کرده بودم...بعد سرچ کردم بی دلیل... وجود داشت... مدل مو قرمز برای ر هم بودو ک که الان متوجه شدمبه چی اشاره میکرد؟شاید اصلا اینها نباشهشاید هم همه اینهاستلوترک اما اولین نقاشیه که دوستش داشتم چرا فراموشش کرده بودم؟کاش میشد واضح بنویسم که بعدا بخونم عادت توی دفتر نوشتن رو دیگه ندارمهمین که منو اینطور خطاب کرد شوق زیادی به دلم میاره ولی در مورد امضا دیگه مطمئن نیستممیترسم برداشت اشتباه بشه ازش و همه چیز اونوقت مسخره میشهاگز لاز...

    ادامه مطلب
  • هجده

  • نیلوبلاگ

    چقدر متفاوتم با دیروزتقریبا هر روز قبل از خوابیدن انگار که چیزی رو کشف کرده باشم هیجان زده میشم و این هیجان رو بعد چند ساعت از دست میدمدیروز اما متفاوت بود...تاثیر و هیجانش هنوز هست...خیالاتی...مالیخولیایی یا هرچیزی که باشم مهم نیستباید عمیقتر و خیال انگیزتر بفهممش... باید داستان این خیال رو بفهممنقاشی کشیدن نتیجه این ماجراست نسی نباید به خاطر نقاشی کشیدن ماجرا بسازی میفهمی چی میگم؟ درست میگی و میفهمم و اصلا فرض کن نقاشی تموم شده و رفته گورشو گم کرده خب؟؟؟ بعد فکر میکنی من میتونم وارد این ماجرا ...

    ادامه مطلب
  • نوزده

  • نیلوبلاگ

    امروز شبیه آدمیزاد بودمبرای نیلا کیک درست کردمکیک خوبی شدالبته که خیلی هم آدمیزادی نبود... ساعت دو شب شروع کردم به کیک درست کردن و تزیین کردنشگفته نق نقی باشه و چند لایه شکلاتی :))الان ۸.۲۲ دقیقه است و تازه میخوام بخوابم احتمالا تا ۳ میخوابم و گیج بیدار میشم دقت کردی نسی جدیدا فقط درباره خواب داری مینویسی؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سیزده

  • نیلوبلاگ

    شاید بیشتر از دوماهه که دارم تلاش می کنم برای تکنیک جدیدموفق نشدمرهاش نمی کنم. می دونم خیلی خوبه...ریسک هم داره و شاید خیلی عاقلانه نباشهاما نتیجه اش فوق العاده استدارم یاد می گیرم... تازه دارم یاد می گیرم نقاشی روچه مسیر خوبی... همیشه همینجا قدم خواهم زد بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یازده

  • نیلوبلاگ

    ببین این نوشتن چقدر به درد بخورهالان کتاب کافکا در کرانه رو شروع کردمبا دیدن اولین تیتر در فصل اول خیلی خیلی متعجب شدم...نوشته بود: پسری به نام کلاغمن یادم بود که داستانی به همین نام توی دفترم نوشته بودم... پسری به نام کلاغ خیلی اسم و عنوان متعارفی نیست که در مغز من و موراکامی اومده باشه :))دقیقا به همین شکل: پسری به نام کلاغپریدم و دفترم رو آوردم... نوشتم ۸ مهر ۹۱ خواب مردی رو دیدم که اسم پسرش کلاغ بود...از اونجایی که من تمام چیزهای ساده و پیچیده و شگفتیهای شاید از نظر شما خنده دار رو اینجا مین...

    ادامه مطلب
  • دوازده

  • نیلوبلاگ

    امشب فهمیدم خودکشی کردهو از فکر اینکه آیا من می تونستم کمکش کنم دیوونه شدماما مگه من چه کاری می تونستم بکنم؟وقتی یک نفر خودشو میکشه از فکراینکه آگاهانه مرگ رو انتخاب کرده آرامش پیدا می کنم.چطور می تونستم به این دنیا امیدوارش کنم تا بمونه؟پذیرفتن مرگت خیلی دردناک بود عموخیلی احمقانه است ولی دو روز اول فقط به این فکر می کردم که چطور میشه برگردوندش؟ چطور میشه دوباره باهاش حرف زد؟ یا به کجا پیغام بفرستم که بخونهبعد یکدفعه می فهمیدم که تموم تموم شدهنمی دونم چطور آدمی بودی عمو یا چطور پدر یا همسری؟خود...

    ادامه مطلب
  • هفت

  • نیلوبلاگ

    امروز متوجه شدم که پوچی ای که دچارش بودم رو چند ساله ندارم.دلیلش قطعا به علاقه ام به فیزیک برمی گرده.فیزیک برای من کارکرد علمی نداره فقط به ذهنم و به تخیلاتم وسعت داده.شادم می کنه.فکر نمی کنم بتونم به مسائل جدی و علمی فیزیک یا نجوم یا کیهان ذره ای دسترسی پیدا کنم. شاید عجیب باشه اما فهمیدن این مسائل علمی رو بیهوده هم می دونم.من که دانشمند نیستم من نقاشم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هشت

  • نیلوبلاگ

    در خواب یک دختر دستفروش بودم که با گاری از کارگر شمالی به سمت میدون انقلاب میومدم.یک پسر جوان و کثیف و معتاد با موتور نزدیکم میشد و تهدید میکرد که دیگه حق ندارم به فلان خیابون برمدستهام سیاه و کثیف بود.کوچک بودم. گاری فلزی بود.کفشهام چرمی و براق و نو بود و ساق بلندبه پسر معتاد رازی رو گفتم که نمی دونم چی بود.خم شد و کفشهامو بوسید بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نه

  • نیلوبلاگ

    روز خوبی بود با اینکه حال خوبی نداشتمکتابهای صوتی خوب هستند...اما نه به اندازه کتابهای نوشتاری... ولی برای من که خوندن رمان رو دوست ندارم خوبه که بشنوم...گاهی در حال نقاشی می شنوم. البته اگر نقاشی در مرحله اجرای نهایی باشه و نیاز به فکر نداشته باشه بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سیب زمینی ، قبل تولد

  • نیلوبلاگ

    دانشگاه از بیست و چهارم باز شده اما من هفته دیگه میرم سر کلاس.xa0الان که بهش فکر میکنم هیچ ذوق و حوصله ای ندارم.وضع دنیا که بهم میریزه اول از همه خونه ما تکون میخوره.من هیچوقت از وضعیت کشور و نسبت خودم ...

    ادامه مطلب
  • For F

  • نیلوبلاگ

    در این جنگ و بیداد ، در این گوشه از زمین که ما گیر افتادیم ، وقتی که هیچ امیدی به رهایی نداریم ... تو با من هستی هنوزمن باز هم شکست خوردم در یک نمایشگاه که سه سال برای انجامش تلاش کرده بودم ... تو اما با منیxa0بعد از دیدن فیلمی که در فیسبوک لینکشو گذاشتم فهمیدم که آمادگی اش رو دارم که ترسهامو کنار بذارم و همه چیزو زیر و رو کنم .xa0نترسم، به خاطر توxa0تو دشمن من هم که باشی ، نمیتونی منو از خودت ناامید کنیxa0xa0...

    ادامه مطلب
  • برنامه ۱

  • نیلوبلاگ

    کار دقیق و منظم رو از فردا شروع میکنمxa0بین چهار تا هفت کار شماره یک رو انجام میدم .و.کار شماره سه ن.پ.ن باید یک ساعت در روز حتما انجام بشه و بهترین زمان قبل خوابهخواب باید یک تا دو باشهکار شماره دو آ.ک...

    ادامه مطلب